سخت ترين روزهاي زندگي زماني رغم خورد
که دلم به تو دچارشد
من تو را عاشق شدم
و از داشتن تو بسيار مسرور
تو در اوج غرور يافتم
آن زمان که دلم به تکبرش مي نازيد
تو مرا شيفته ي خود کردي
در ميان عقل و دل در سر گرداني به سر مي بردم
عقل حکم مي کرد ازش بگذر
ولي دل دو دستي به تو وخاطره ي حضورت چنگ زده بود
عقل دل را نصيحت مي کرد
که آخر اين عشق فقط سوختن تو ست
بيا واز آن بگذز
برو به را خود خود را رها کن از بگذر که حتي گذران ثانيه برايت سال ها طول خواهد کشيد
و اما دل که از اين حر ف هاي عقل به تنگ آمده بود
تو را انتخاب کرد
تو را تجربه کرد
تجر به ي تلخي بود
دل تو را مي خواست وامکان رسيدن به تو غير ممکن
در محال بودن رسيدن به تو دل در جدال با زندگي
خود را ذره ذره آب مي کرد
اين منم ؟
اين دل مغرور من است که داشتنت را اين چنين از زمانه گدايي مي کند
ديگر نگاهم پر از ناز نيست
ناز نگاهم در ديدن توست
که ديدنت بر من محدود گشته
نمي دانم به سند کدام حرفت هر شب براي نداشتنت مي گريم
براي ترس از دست دادنت کابوس نداشتنت را در خواب مي بينم
و نمي دانم آخر اين قصه چگونه رغم خواهد خورد
آن چه ميدانم اين است که تو را دوست مي داشتم
و اکنون در تلاشم تا تو را فراموش کنم
تا لحظه هاي بي تو بودن را سپري کنم
کاش زندگي در اين نقطه با من بد نمي کرد
و تو را به من هديه مي داد
براي داشتن ناداشته هايزندگي ام تلاش ها کردم
ولي براي داشتن تو فقط سوختم و ساختم
چون محال ترين آرزوي زندگي ام بود
تو در چند قدمي من ولي انگار فرسنگ ها از من دوري
ديدنت آن چنان برايدلم آرزو است که عقلم را کور کرده
باشه زندگي اينم مال خودت
بده به کسي که از من خوش شانس تر
زمانه به من آموخت که اشک هم بي ثمر است
و حال که دارم با زور اين فکر که سرنوشت او ازتو جداست
فراموشت مي کنم
مي بينم که باختم من به عشق باختم
کاش هيچ گاه تو را نمي ديدم
هيچ گاه خود را در مقابل در خواست بي مهريت نمي باختم
و اين روز ها را سپري نمي کردم
« دل شكسته»

لگد نكن
لگد نكن
دلي را كه شكستي لگد نكن
ديري خانهي تو بوده است
هنوز در گوشه و كنار آن
چشمهايت ديده ميشوند
باور نميكني؟
ديگر،
در من،
تواني براي جمع كردن اين دل خراب نيست
در انتظار آستينيام
دستي دراز شود
آن را از زير لگدهاي تو
در پاي درخت سيب دفن كند
شايد
شايد
شايد فردا
سيبها
همچنان بوي عشق را تكرار كنند
سيبها را ببوي
شايد
شايد
شايد چيزي در تو بشكند
روزي،
بوي عشق در تو مكرر شود!
تمام آرزوهايم را به گور ميبرم،
سعي کنيد قبر مرا بزرگ بسازيد که جاي آنها تنگ نباشد
عشقسرکاريه ... محبت تظاهره ... مهربوني مسخرست ... وفا مرده ... عهدوپيمون دلخوشيه ... عاطفه تموم شده ... مهر بابا سراغ اين يکيو نگير
ما که رفتيم تو بمون با هر کي که دوسش داري
با اوني که پنهوني سر روي شونش مي ذاري
ما که رفتيم ولي اين رسم وفا داري نبود
قصه چشماي تو واسه ما تکراري نبود
ما که رفتيم
ولي خوب موندي سر قول و قرار خوب رها کردي دستامو تو اول بهار ما که رفتيم +
![]()
![]()
![]()